شاعر تمام شد، و کمی شور و حال را
باقی که مانده بود به خاک خودش سپرد
بعد از گذشتن از همه ی کوچه های شوق
خود را کشان کشان به لب پرتگاه برد
تن پوش خستگی خودش را به باد داد
لَش واره های شعر شدن را به این وآن
چشمان بی هویتیش را به دست خاک
دنیای زهرمار خودش را به دیگران
وقتی که با زمین و زمان بی حساب شد
خم شد و عمق پرزدنش را حساب کرد...
ððð
گفتم : گه لای لای کدامین غزل تو را
دل بسته ی تعفن این منجلاب کرد
این روزگار لش زده هر لحظه لحظه اش
من را به سوگ خاطرهایم نشانده است
این سیب کرم خورده که دنیاش خوانده ای
چیزی به غیریأس به گوشم نخوانده است
وامانده ای که بوی تعفن گرفته است
نعش هزار خاطره بر روی دستهام
شوقی برای پرسه زدن هم نمانده است
وقتی دهان کوچه مرا می جود تمام
امشب ببند پنجره ها را به روی من
این آخرین دقایق من را به من بده
خود را به پای هرزه گی ِ من هدر نکن
شب گرد کوچه های دل من شدی که چه؟
جان کندنی که زندگیش نام کرده ای
طبق کدام فرضیه ام رو به راه شد
دنیای دروغ بود و "من" و " تو" دروغتر
بد روی بد نشست، و "ما" افتضاح شد
ððð
شاعر تمام شد، و کمی شور و حال را
باقی که مانده بود به خاک خودش سپرد
بعد از گذشتن از همه ی کوچه های شوق
خود را کشان کشان به لب پرتگاه برد
نعش هزار خاطره در زیر پرتگاه
کانون احمقانه ی یک ازدهام شد
وقتی که چند فصل از این ماجرا گذشت
در لابه لای خاطره، شاعر تمام شد
www.kochak.blogfa.com
…
ساعت بدون وقفه دستان کثیفش را
دارد به این در آن در هر لحظه می کوبد
دارد تمامم را به دست یأس می بازد
با ضرب آهنگی دقیق و واضح ممتد
یکسال دیگر هم گذشت و مانده ام بی شعر
حرفی که در دل مانده و بیرون نمی آید
حرفی کج و معوج شبیه موج افکارم
حرفی که زندانیست دست باید و شاید
آماده ام تا هستی ام را توی یک بستر
قاطی شوم با بیوه ی پتیاره ی "فردا"
بیرون بریزم از تن گندیده ی "امروز"
این واژه های چرت مالیخولیایی را
می چرخم و می چرخم و می چرخم و یکهُو
خود را درون هاله ای از وهم می بینم
آفت زده ناکشته ی دیروز هایم را
در خشک سال واژه ی امروز، می چینم
یک مشت تنهایی و کوهی اضطراب و یأس
چشمان وهم آلوده ام را باز می بندم
می چرخم و می چرخم و می چرخم و اینبار
چیزی به فرق واژه هایم می خورد، محکم
خونابه می ریزد درون تنگناهایم
سرگیجه می بندد دهان دست و پایم را
حس غریبی از تنفرهای تکراری
می گوید : آوارش کنم ناگفته هایم را
می گویم و یک آن تمام گفته های من
مانند مشتی بر دهان شعر می بارد
مشتی که می بندد دهان واژه هایم را
مشتی که همراه خودش یک "زر نزن" دارد
www.kochak.blogfa.com
http://ghadirhashemy.blogfa.com/post-6.aspx
…
خدا به یمن حضور مبارکت، دیشب
به روی شعر دلم واژه واژه می بارید
برای از تو سرودن بهانه می آورد
بهانه ای که تو بعداَ به عِینه خواهی دید
به قدر ماندنمان زیر سقفی از پرواز
برای با تو شدن، آشیانه می سازد
شکوفه می زنی و شعر می شوی در من
و من به یمن حضورت ترانه می سازم
بلند می شوی و عاشقانه می رقصی
ترانه را به دو بالت همین که می بندم
و باز خنده پس از خنده روی لبهایتچ
و من دوباره پس از چندسال می خندم
و دست من که به دور تو حلقه می گردد
و پا به پای تو در اضطراب می چرخم
دوباره عشوه و ناز و، دوباره بی تابی
و من که مست شرابت خراب می چرخم
•••
آهای! دختر دریا، عروس اقیانوس
چگونه می شود از چشمهای تو دل کند
شب سیاه دل من چراغ می خواهد
به جز نگاه تو، شب را که می کشد دربند
برای از تو سرودن بهانه لازم نیست
تو خود برای خودت یک بهانه خواهی ساخت
به من که زخمی این روزگار نامردم
تو با شکوه غزل، آشیانه خواهی ساخت.
www.kochak.blogfa.com
http://ghadirhashemy.blogfa.com/post-5.aspx
...
صدای زنگ تلفن دل دلای من، و باران هم
که از دیروز تا حالا بدون وقفه می بارد
الو! خوبی عزیزم؟... جای خالی بعد هم گفتم :
که بی تو لحظه هایم رنگ خاکستر به خود دارد
و گفتم : چند روزی هست، در این بی تو بودن ها
خودم را لابه لای کوچه های شهر گم کردم
و با یک جفت پای خسته ی از هر کجا مانده
تمام بی تو بودن را، به دنبال تو می گردم
صدایت می رسد از انتهای راه بی فردا
خیالت گیسوانش را به دور ماه می بندد
و کوچه روبروی هیکل خود را ولو کرده
کریهانه به پاهایم که وامانده است، می خندد
درون کله ام می پیچد افکار کج و مُعوَج
هجومی از توهمها، مرا بیچاره ام کرده
تمام عقده هایم را درون کوچه می ریزم
صدای سرفه هایم، کفر مردم را درآورده
و گفتم مثل پیچک دور تنهایی گره خوردم
کسی بی انتهای انزوایم را نمی بیند
جماعت مثل سابق توی هم دارند می لولند
کسی انگار مرگ لحظه هایم را نمی بیند
زیادی پتک خود را بر سر مردم نمی کوبم
عزیزم، نازنین، هرکس به نوعی خُب، گرفتار است
خودم را می سپارم دست باداباد، درکم کن
اگرچه فکر خوبی نیست، اما بهترین کار است
و می خندی و می دانی که با گل خنده های تو
به روی زندگی مانند یک دیوانه می خندم
خیالی نیست دریا جا...
•••
صدای بوق ممتد، دل دلای من
و باران هم که از دیروز تا حالا بدون وقفه می بارد.
www.kochak.blogfa.com
http://ghadirhashemy.blogfa.com/post-4.aspx
...
خورشید می رود و تو می مانی و زمین
با آسمان آبله روی همیشگی
هم بغض خاطرات شده، راز گریه را
وا می کنی، به سمت نگوی همیشگی
می گندی و به عمق خودت کوچ می کنی
با باید و نباید تلخی که با تواند
یک آسمان تنفر و مشتی خیال و وهم
تنها بهانه های سبک بالیت شدند
قی می کنی تمام خودت را به روی عرش
خالی دوباره می شوی از هرچه خوب و بد
پرواز می کنی و ... ، به جایی نمی رسی
مثل زمین که به دور خودش چرخ می خورد
شیطان سرک به ثانیه های تو می کشد
از روی مه گرفته ی دیوار خاطرات
پرمی شود تمام وجودت از افتضاح
پاشیده می شود همه جا رنگ لحظه هات
دنیا سیاه، خانه سیاه و خدا سیاه
دریا سیاه، شعر سیاه و سیاه تو
دستی به روی خط خط پیشانیت نوشت
محکوم تا همیشه ی بی تکیه گاه تو
وامانده تا همیشه لب پ
ر
ت
گ
ا
ه تو
http://ghadirhashemy.blogfa.com/post-3.aspx
…
میدان جنگ؛حادثه ها پشت هم ردیف
حضارمحترم،همگی مست انتقام
سردارپیر،روی سینه ی سردارنوجوان
شومي سرنوشت ودعوای ننگ ونام
یک سمت ادعا،پدری مست ازغرور
بی هیچ ترس وواهمه خنجرکشیده بود
یک سمت دیگرقضیه،خام وبی خبر
یک نوجوان تازه به دوران رسیده بود
یک نوجوان؛اگرچه فقط نوجوان،ولی
گردهزارراه نرفته به چهره داشت
طبق رسوم دوره ی خود،یابه هردلیل
پا،جای پای«هرچه پدررفته»می گذاشت
اما پدر؛پدر که نگو اژدهای جنگ
آماده بود تا که ببلعد حریف را
ننگی بزرگ بودکه این پهلوان پیر
بادست خالی،ازاین گیرودارها
خارج شود، بدون سرودستی ازحریف
این ماجرا،اوج سرافکندگي اوست
حالابدون آنکه بداندحریف او،
تنهاامیدبودن او،زندگي اوست
می خواست افتخارجدیدی به پاکند
دیگرنباید،اینهمه فرصت حدررود؛
روز گذشته بود ودرجنگ تن به تن،
چیزی نمانده بود که مغلوب اوشود
***
خنجربلندشدبه هوا…بی معطلی-
برگشت؛تاخلاصه شودماجرایشان
آمدکه درکشاکش این کارزارسخت
هیزم شودبه شعله کش ِادعایشان
خنجرفقط بلند شدومابقي کار-
هم،خودبه خودبدون دخالت،ردیف شد
فریادوامصیبت صحرابلندبود
وقتی پدربه تازه جوانش حریف شد
سردارتیره بخت شناوربه خون خود؛
-حالارسیده نوبت نام ونشانه ها-
: فرزندتوست کشته ی این کارزارشوم
سلطان جنگ،فاتح میدان ادعا
دیگرتمام شد همه ی انتظارها،
پیروزي تمام وکمالی ازآن توست
سردارپیرخسته نباشی بلند شو
مغلوب این مقابله تنهاجوان توست
خوش باش وبی خیال قمارزمانه شو
باجیغ وداد،مُرده که زنده نمی شود
تنها مهم برای شما، بردوباخت بود
فرقی نمی کند چه کسی کشته می شود
حالاچه جای صحبت ازنوشدارواست
این روزگارمیگذرد،خوب یاکه بد
خود رامقصرهمه ی ماجراندان
ازجای دیگری قضیه آب می خورد:
سردارخسته تازه جوان بودودلفریب
اورامصیبتی که نمی شدکشیدکشت
زخمی شدن به دست پدریک بهانه است
«سهراب»رادسیسه ی«گُردآفرید»کشت.
www.kochak.blogfa.com
+ نوشته شده توسط جلال سبزی در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 و ساعت
16:3 |